تبليغاتX
یک فنجان چای....!!!!!

یک فنجان چای....!!!!!

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

تو سخت ترین لحظات زندگی یه لیوان چای به ادم ارامش میده
به وبلاگ دا نوشته های امیر حسین مشاری خوش امدید

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
برای احتیاج

تمام پیوندها
نوشته های پیشین
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
آرشیو موضوعی
موبایل
کا مپیوتر
ماشین
جوک
فلش
همه چیز ......
در بارهی جهان اطراف
ورزش
اینترنت
zoodbashbia2
ایرباس


پیوندها
:ثبت دامنه ی رایگان"
یکی یدونه(بهار)
زود باش بیا تو
بازگشت چکاوک
برترین کد های جاوا
500 کد جاوا
دعوتنامه ی پرشین گیگ
بلاگفا
چت4ای
ستاره های سربی
ثبت نام در يه كار انسان دوستانه و دريافت كارت عضويت به صورت كاملا رايگان
صلوات
هر چی نظرته
قالب بلگفا
وکدهای دیگه....

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست


www.irLearn.com

با تشکر از شما

کمک از راه دور
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و چرا اسلحه ای نبود ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم . من چون می دانستم این نامه را می خوانند این گونه نوشتم تا زمینرا شخم بزنند

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

به ایام محرم نزدیک شدیم امید وارم نماز وروزه هایتان قبول درگاه احدیت باشد  منتظر مطلب بعدی باشید خیلی زود می یام


نوشته شده توسط امیرحسین مشاری در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 23:29 | لینک ثابت |


تغیر کوچک

پسري نابينا  به دليل مشكلات زندگي  گدايي مي كرد . كنار خيابان  نشسته  بود وكلاهي جلوي پاهاي خود گذاشته بود. همراهش  يك  تخته سياه بود  كه روي آن نوشته شده بود : نابينا هستم ، كمكم كنيد.

يك روز گذشت اما فقط  چند سكه در كلاه پسرك انداخته شد. پسرك بااين سكه ها يك نان براي خودش خريد وروز دوم  همچنان در كنار خيابان  نشست.

يك استاد دانشگاه از كنارش گذشت  با همدردي در كلاه پسرك پولي انداخت .وقتي نگاهش  به جمله ي روي تخته سياه افتاد ،چند دقيقه با خود فكر كرد وجمله ي قبلي را  پاك كرد وكلمات ديگري نوشت.

بعد از آن پسر نابينا متوجه شد كه مردم بيشتر به او كمك مي كنند ، روز سوم باشنيدن صداي پاي  استاد دانشگاه  او را  شناخت از اوپرسيد :آقا مي دانم  شما كيستيد ، شما ديروز به من كمك كرديد  از شما تشكر  مي كنم  اگر ممكن است بگوييد روي تخته سياه من چه نوشتيد  ؟

 استاد خنديد و گفت  تغيير كوچكي روي تخته سياه دادم ونوشتم « امروز روز زيبايي است، اما من نمي توانم  آن را ببينم ».

 

 

گاه یک تغیر کوچک می تواند زندگی رازیر رو کند 

امید وارم زندگیاتان سراسر تغیر باشد

امیرحسین مشاری.

تقدیم به شما


نوشته شده توسط امیرحسین مشاری در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 9:27 | لینک ثابت |