تبليغاتX
یک فنجان چای....!!!!!

یک فنجان چای....!!!!!

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

تو سخت ترین لحظات زندگی یه لیوان چای به ادم ارامش میده
به وبلاگ دا نوشته های امیر حسین مشاری خوش امدید

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
برای احتیاج

تمام پیوندها
نوشته های پیشین
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
آرشیو موضوعی
موبایل
کا مپیوتر
ماشین
جوک
فلش
همه چیز ......
در بارهی جهان اطراف
ورزش
اینترنت
zoodbashbia2
ایرباس


پیوندها
:ثبت دامنه ی رایگان"
یکی یدونه(بهار)
زود باش بیا تو
بازگشت چکاوک
برترین کد های جاوا
500 کد جاوا
دعوتنامه ی پرشین گیگ
بلاگفا
چت4ای
ستاره های سربی
ثبت نام در يه كار انسان دوستانه و دريافت كارت عضويت به صورت كاملا رايگان
صلوات
هر چی نظرته
قالب بلگفا
وکدهای دیگه....

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست


www.irLearn.com

با تشکر از شما

چهارشنبه سوزي
سلام حالتون چطوره چرا نظر نمیدین{هاهاهاهاهاها}

بچه ها این روزا که تو کوچه ها صدا ی{ بوم {دیش{تق دنگ)هست یه وقت یرون نرید ها خطرناکه تازه عیدتان هم مبارک یه داستان براتون نوشتم که واقعی و تکان دهنده است بخونید و لذت ببرید

وصال تمنا

چند قدم رفت به جلو و بنگ يک مرتبه از جاش پريد و ناخودآگاه خودش رو کشيد به گوشه خيابان، از روي شونه‮اش با ترس اطرافش را نگاه کرد، لبه‮هاي يقه‮اش رو کشيد بالا و راه افتاد چند دقيقه بعد و دوباره بنگ بدنش مي‮لرزيد. به دست چپش نگاه کرد چيزي را ديد که داشت به‮ش زير چشمي نگاه مي‮کرد. به نظرش شبيه به آدمي‮زاد نيومد. ديد چيزي را محکم تودستش نگه داشته. بر سرعتش افزود کم‮کم داشت مي‮دويد. ولي سرعت طرف مقابل بيشتر بود و يک بنگ بزرگ تعادلش بهم خورد و از کمر محکم خورد زمين. چند ثانيه‮اي نمي‮فهميد چه خبره. تو خيالش صداي يک قهقهه وحشتناک بود و گوشش از صداي بنگ‮هاي متوالي صوت مي‮کشيد. کم کم تصاوير اطرافش داشت براش واضح‮تر مي‮شد. آدم‮هايي که مي‮رفتند و مي‮آمدند. پاهاش مي‮لرزيد. دوتا دستش رو گذاشت زمين که بلند شود. کمرش درد مي‮کرد. احساس کرد پشتش گرم و خيس شده، با ترس دستش رو گذاشت پشتش. با خودش گفت «مگه تموم نشده بود.» بوي خون را احساس مي‮کرد. مي‮ترسيد به کف دستش نگاه کنه. ولي بالاخره ... آه بزرگي کشيد. فقط گل و لاي خيس شده بود. نمي‮فهميد چه خبره انگار. دوباره حمله هوايي بود. تو ذهنش يک چيزي داشت آژير مي‮کشيد. با خودش حساب مي‮کرد تا خانه چقدر مونده که يک مرتبه يک چيزي با صفيري نالان از جلوش مثل يک گلوله جنگي پرتاب شد. با ناباوري خودش را انداخت زمين. دستاش را گذاشت روي سرش و صداي يک انفجار بزرگ همه را ترساند. بلند شد. اين خيابان به جهنم شبيه بود. همهمه‮هاي مبهم با طنين قهقهه و انفجارهاي متوالي يکي شده بود، واقعاً جهنم بود. ديد يکي با هيمه‮هايي دارد مي دود و بعد همه اون‮ها را ريخت و آتش بزرگي زبانه کشيد. واقعاً مرده بود و خودش خبر نداشت. جهنم را به چشمش مي‮ديد. چند نفر داشتند مي‮رفتند تو آتش، چند نفر ديگه هم با صداي خنده‮هايي مهيب از روي آتش رد مي‮شدند. نمي‮فهميد چه خبره. بوي چيزهاي سوخته و صداي انفجار خيابان را پر کرده بود. يک‮مرتبه يک چيزي زير پاش گفت «بنگ» فريادي زد. دست‮هاش را گذاشت روي گوشش و شروع کرد به دويدن. با تمام سرعتي که داشت. همه با تعجب نگاهش مي‮کردند. نفهميد که داره از وسط خيابان مي‮گذره ....صداي بريدن ترمز يک ماشين و افتاد کف خيابان. مردم دورش جمع شدند، ترافيک بود يکي گفت مرده؟ اون يکي داد زد آمبولانس. صداي آژير آتش نشاني و آمبولانس و پليس و باز يک صداي انفجار؛ يکي فرياد زد سوختمممممممممممممممممم
يکي آتش خاموش مي‮کرد دوتا پرستار، بوي گوشت کباب شدة سوخته‮ها. صداي گريه با دود و فرياد يکي شده بود. از تو ماشين آژير کشيده مي‮شد يکي با صداي ضعيف گفت «110 110 اين‮جا هم چهارشنبه سوزيه!»

 

چهارشنبه سوری

 

چهارشنبه سوری

جهارشنبه سوری

خوب خداحافظ اپ بعدی انشاالله تو عید

 


نوشته شده توسط امیرحسین مشاری در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 19:55 | لینک ثابت |