تبليغاتX
یک فنجان چای....!!!!!

یک فنجان چای....!!!!!

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

تو سخت ترین لحظات زندگی یه لیوان چای به ادم ارامش میده
به وبلاگ دا نوشته های امیر حسین مشاری خوش امدید

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
برای احتیاج

تمام پیوندها
نوشته های پیشین
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
آرشیو موضوعی
موبایل
کا مپیوتر
ماشین
جوک
فلش
همه چیز ......
در بارهی جهان اطراف
ورزش
اینترنت
zoodbashbia2
ایرباس


پیوندها
:ثبت دامنه ی رایگان"
یکی یدونه(بهار)
زود باش بیا تو
بازگشت چکاوک
برترین کد های جاوا
500 کد جاوا
دعوتنامه ی پرشین گیگ
بلاگفا
چت4ای
ستاره های سربی
ثبت نام در يه كار انسان دوستانه و دريافت كارت عضويت به صورت كاملا رايگان
صلوات
هر چی نظرته
قالب بلگفا
وکدهای دیگه....

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست


www.irLearn.com

با تشکر از شما

مادرعشق من
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند. گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت

مادرعشق
 
 
 
 

این شعر مادر از شهریار انصافا یکی از قشنگ ترین شعر ها درباره ی مادر که شهریار بعد از فوت مادرش اونو گفته و احساس خودش رو در باره ی مادرش تمام و کمال توش بیان کرده که فکر می کنم جالب باشه

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود

امّا گرفته دور و برش هاله اي سياه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگيّ ما همه جا وول مي خورد

هر کُنج خانه صحنه اي از داستان اوست

در ختم خويش هم به سر کار خويش بود

بيچاره مادرم..........

هر روز مي گذشت از اين زير پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از اين بغل کوچه مي رود

چادر نماز فلفلي انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هر جا شده هويج هم امروز مي خرد

بيچاره پيرزن همه برف است کوچه ها.....

او مُرد ودر کنار پدر زير خاک رفت

اقوامش آمدند پي سر سلامتي

يک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود

بسيار تسليت که به ما عرضه داشتند

لطف شما زياد

اما نداي قلب به گوشم هميشه گفت:

اين حرف ها براي تو مادر نمي شود.........

او پنج سال کرد پرستاري مريض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسرچه کرد براي تو؟ هيچ، هيچ

تنها مريضخانه، به امّيد ديگران

يک روز هم خبر: که بيا او تمام کرد.......

در راه قُم هر چه گذشتم عبوس بود

پيچيد کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سياه

طومار سرنوشت و خبرهاي سهمگين

درياچه هم به حال من از دور مي گريست

تنها طواف دور ضريح و يکي نماز

يک اشک هم به سوره ي ياسين من چکيد

مادر به خاک رفت............

اين هم پسر، که بدرقه اش مي کند به گور

يک قطره اشک مُزد همه ي زجرهاي او

اما خلاص مي شود از سرنوشت من

مادر بخواب، خوش........

منزل مبارکت..............

آينده بود و قصه ي بي مادريّ من

نا گاه ضجه اي که به هم زد سکوت مرگ

من مي دويدم از وسط قبرها برون

او بود و سر به ناله برآورده از مغاک

خود را به ضعف از پي من باز مي کشيد

ديوانه و رميده، دويدم به ايستگاه

خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع

ترسان ز پشت شيشه ي در آخرين نگاه

باز آن سفيدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نيمه باز:

از من جدا مشو.

مي آمدم و کله ي من گيج و منگ بود

انگار جيوه در دل من آب مي کنند

پيچيده صحنه هاي زمين و زمان به هم

خاموش و خوفناک همه مي گريختند

مي گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنيا به پيش چشم گنهکار من سياه

وز هر شکاف و رخنه ي ماشين غريو باد

يک ناله ي ضعيف هم از پي دوان دوان

مي آمد و به مغز من آهسته مي خليد:

تنها شدي پسر.

باز آمدم به خانه، چه حالي! نگفتني

ديدم نشسته مثل هميشه کنار حوض

پيراهن پليد مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولي دل شکسته بود:

بردي مرا به خاک سپردي و آمدي؟

تنها نمي گذارمت اي بينوا پسر

مي خواستم به خنده درآيم به اشتباه

اما خيال بود.....اي واي مادرم...

نظر یادتون نره 

نوشته شده توسط امیرحسین مشاری در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 12:42 | لینک ثابت |