یک فنجان چای....!!!!!
منوی وبلاگ

تو سخت ترین لحظات زندگی یه لیوان چای به ادم ارامش میده
به وبلاگ دا نوشته های امیر حسین مشاری خوش امدید
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
برای احتیاج
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
آرشیو موضوعی
موبایل
کا مپیوتر
ماشین
جوک
فلش
همه چیز ......
در بارهی جهان اطراف
ورزش
اینترنت
zoodbashbia2
ایرباس
پیوندها
:ثبت دامنه ی رایگان"
یکی یدونه(بهار)
زود باش بیا تو
بازگشت چکاوک
برترین کد های جاوا
500 کد جاوا
دعوتنامه ی پرشین گیگ
بلاگفا
چت4ای
ستاره های سربی
ثبت نام در يه كار انسان دوستانه و دريافت كارت عضويت به صورت كاملا رايگان
صلوات
هر چی نظرته
قالب بلگفا
وکدهای دیگه....
با تشکر از شما

پدر خسرو سرگرد ارتش بود و وقتی او ، 13-14 ساله بود _ظاهرا بر اثر سرطان _ از دنیا رفت و باعث شد اون پیش از پایان کودکی وارد زندگی بزرگسالانه بشود.
او قبل از اینکه وارد عرصه تئاتر شود ، تو خیاطی و کانال سازی وآسانسور سازی کار می کند. در 19 سالگی برای اولین بار روی صحنه تئاتر میرود و بعد از مدتی به عباس جوانمرد ، معرفی و به صورت کاملا حرفه ای بازیگر تئاتر میشود. بازی در تئاتر ادامه داشت تا
بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی، 1361) به سینما آمد. و تا سال 1368 در نقشهایی ظاهر شد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه خوب ظاهر شد. اما از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی، 1368) بود که نام خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد. او برای بازی بسیار زیبایش در همین فیلم از هشتمین جشنواره فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت.
خسرو شکیبایی از سال 1368 به بعد، دیگر نتوانست از جلد حمید هامون بیرون بیاید و حمید هامون را در انواع و اقسام لباسها و تیپهای مختلف تکرار کرد. اما توانایی هایش انکارناپذیرش را در چند فیلم به معرض نمایش گذاشت: بازی تاثیرگذار او در دو فضای کاملا متفاوت در فیلم کیمیا (احمدرضا درویش، 1373) و بازی متفاوت او در فیلم کاغذ بی خط (ناصر تقوایی، 1380).
خسرو شکیبایی در تلویزیون هم موفق بود. از همان زمان که در نقش مدرس بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و این اواخر هم که مجموعه تلویزیونی در کنار هم را روی آنتن دارد.
او آخرین جایزه اش را از ششمین جشن ماهنامه دنیای تصویر برای بازی در فیلم کاغذ بی خط دریافت کرد.
پس از گذشت نزدیک به 22 سال از اولین حضورش در سینمای مسعود کیمیایی، بار دیگر و اینبار در کنار استاد عزت الله انتظامی در فیلمی از مسعود کیمیایی ایفای نقش کرد: « حکم » (1383)
نوشته شده توسط امیرحسین مشاری در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 16:6 | لینک ثابت |
نوروز مبارک !
سلام دوستان عزیز !
عید نورورز رو به همتون تبریک میگم !
امیدوارم که سال آینده سالی با موفقیت و سلامتی برای شما و خانوادتون باشه…
انشاالله که خدا به همه اینترنت پر سرعت عطا بفرماید و ما را از شر اسپم و فیلترینگ برهاند ! آمین .
موفق و شاد و پیروز باشید ….

منم شاید دیر اپ کنم چون می ریم مسافرت ولی نظر بدیدددددددددددددد![]()
![]()
نوشته شده توسط امیرحسین مشاری در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 14:0 | لینک ثابت |
چهارشنبه سوزي
بچه ها این روزا که تو کوچه ها صدا ی{ بوم {دیش{تق دنگ)هست یه وقت یرون نرید ها خطرناکه تازه عیدتان هم مبارک یه داستان براتون نوشتم که واقعی و تکان دهنده است بخونید و لذت ببرید
وصال تمنا
چند قدم رفت به جلو و بنگ يک مرتبه از جاش پريد و ناخودآگاه خودش رو کشيد به گوشه خيابان، از روي شونهاش با ترس اطرافش را نگاه کرد، لبههاي يقهاش رو کشيد بالا و راه افتاد چند دقيقه بعد و دوباره بنگ بدنش ميلرزيد. به دست چپش نگاه کرد چيزي را ديد که داشت بهش زير چشمي نگاه ميکرد. به نظرش شبيه به آدميزاد نيومد. ديد چيزي را محکم تودستش نگه داشته. بر سرعتش افزود کمکم داشت ميدويد. ولي سرعت طرف مقابل بيشتر بود و يک بنگ بزرگ تعادلش بهم خورد و از کمر محکم خورد زمين. چند ثانيهاي نميفهميد چه خبره. تو خيالش صداي يک قهقهه وحشتناک بود و گوشش از صداي بنگهاي متوالي صوت ميکشيد. کم کم تصاوير اطرافش داشت براش واضحتر ميشد. آدمهايي که ميرفتند و ميآمدند. پاهاش ميلرزيد. دوتا دستش رو گذاشت زمين که بلند شود. کمرش درد ميکرد. احساس کرد پشتش گرم و خيس شده، با ترس دستش رو گذاشت پشتش. با خودش گفت «مگه تموم نشده بود.» بوي خون را احساس ميکرد. ميترسيد به کف دستش نگاه کنه. ولي بالاخره ... آه بزرگي کشيد. فقط گل و لاي خيس شده بود. نميفهميد چه خبره انگار. دوباره حمله هوايي بود. تو ذهنش يک چيزي داشت آژير ميکشيد. با خودش حساب ميکرد تا خانه چقدر مونده که يک مرتبه يک چيزي با صفيري نالان از جلوش مثل يک گلوله جنگي پرتاب شد. با ناباوري خودش را انداخت زمين. دستاش را گذاشت روي سرش و صداي يک انفجار بزرگ همه را ترساند. بلند شد. اين خيابان به جهنم شبيه بود. همهمههاي مبهم با طنين قهقهه و انفجارهاي متوالي يکي شده بود، واقعاً جهنم بود. ديد يکي با هيمههايي دارد مي دود و بعد همه اونها را ريخت و آتش بزرگي زبانه کشيد. واقعاً مرده بود و خودش خبر نداشت. جهنم را به چشمش ميديد. چند نفر داشتند ميرفتند تو آتش، چند نفر ديگه هم با صداي خندههايي مهيب از روي آتش رد ميشدند. نميفهميد چه خبره. بوي چيزهاي سوخته و صداي انفجار خيابان را پر کرده بود. يکمرتبه يک چيزي زير پاش گفت «بنگ» فريادي زد. دستهاش را گذاشت روي گوشش و شروع کرد به دويدن. با تمام سرعتي که داشت. همه با تعجب نگاهش ميکردند. نفهميد که داره از وسط خيابان ميگذره ....صداي بريدن ترمز يک ماشين و افتاد کف خيابان. مردم دورش جمع شدند، ترافيک بود يکي گفت مرده؟ اون يکي داد زد آمبولانس. صداي آژير آتش نشاني و آمبولانس و پليس و باز يک صداي انفجار؛ يکي فرياد زد سوختمممممممممممممممممم خوب خداحافظ اپ بعدی انشاالله تو عید
يکي آتش خاموش ميکرد دوتا پرستار، بوي گوشت کباب شدة سوختهها. صداي گريه با دود و فرياد يکي شده بود. از تو ماشين آژير کشيده ميشد يکي با صداي ضعيف گفت «110 110 اينجا هم چهارشنبه سوزيه!»


![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط امیرحسین مشاری در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 19:55 | لینک ثابت |
نزار قطري
چند روزي است كه صدا و سيما بخش هايي از نوحه خوانده شده در كربلا با صداري نزار قطري را پخش مي كند. (هرچند با ترجمه اي نامناسب)
متن نوحه خوانده شده از اين قرار است. براي شنيدن نوحه نيز از اين لينك استفاده كنيد. (روي لينک کليک راست نموده و گزينه save target as… را انتخاب نماييد.)
انا مظلوم حسين
انا محروم حسين
لم تسعون بقتلي بلجاج و عناد
ليس والله سوانا خلف بعد النبي
فرض الله علي طاعتنا کل عباد
انا مظلوم حسين
انا محروم حسين
او کشيخي فانا ابن العلمين
فاطم الزهرا امي ، و ابي
قاصم الکفر ببدر و حنين
و قريش يعبدون الوثنين
يعبدون اللات و العزي معا
و علي کان صلي القبلتين
فانا الکوکب و ابن القمرين
انا محروم حسين
شده آماده به قتلم همه با تيغ و سناني
در شما نيست ز اسلام نه نامي و نشاني
انا ظمئان و قد احرق قلبي و فوادي
انا محروم حسين
تو اي شمر ستمکار!
تو اي ملحد مکار!
تو اي کافر غدار!
حسينم و ضياء القمرينم ، قتيل الودجينم
امام الحرمينم انا الفضه وابن الذهبينم
انا محروم حسين
منم شهپر کبري منم آيه تقدير
منم نخله خوبان
منم زاده زهرا
منم عرش و منم فرش
منم کرسي و لوح و قلم و ...
انا محروم حسين

نوشته شده توسط امیرحسین مشاری در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 0:30 | لینک ثابت |
